من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
تاتمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر ماندن
همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یارم رفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 11:56 توسط محمد درويشي
|