محمد تنها

 میخوام به سردی شبهام بخندم...

میخوام به پوچی فردام بخندم...

وقتی میبینمت با دیگرونی...

تو اوج گریه هام میخوام بخندم...

میخوام داد بزنم تنهای تنهام...

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

محمد تنها

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

 چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو، از چهره دل شكسته بود

چشم شیدائی در آن آیینه سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

 دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

محمد تنها

 خانه ات سرد است ؟


خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم


ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن


بسیار تاریکم

محمد تنها

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گت
حکایت دل ما با نی کسایی کن

رسم زندگی این است ،

رسم زندگی این است ، یکروز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر میرسد و تو به حال خود رها می شوی . چرا غمگینی این رسم زندگیست تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آوازی بخوان . این تنها کاریست که از تو برمی آید آوازی بخوان

برو برو



که دگر آشنا نمیخواهم

به غم خو گرفتمو دوا نمیخواهم

تو قبله گاه منی و من ز قبله بیزارم

تو گر خدای منی من خدا نمیخواهم

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم

تقدیم به او :



من مي خواستم تو به من عادت نکني

من به تو عادت کردم

مي خواستم تو عاشقم نباشي

من عاشقت شدم

مي خواستم من برات مثل بقيه باشم

تو برام از همه مهم تر شدي

مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني

من سکوت کردم

مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي

خودم تا حد توانم آزارت دادم

مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

اما خودم سر عهد نبسته موندم

مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني

من به تو بدي کردم

مي خواستم بري دنبال زندگيت

اما تو همه ي زندگيــــم شدي ...