خوزستان عشق من
شاعری را دیدم نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وزبسترِ عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت علي شريعتي: نمي دانم پس ز مرگم چه خواهد شد- نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت- ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد- گلويم سوتکي باشد به دست طفلکي گستاخ و بازي گوش- و او يک ريز و پي در پي دم و بازدم گرم خويش را- در گلويم سخت بفشارد- وخواب خوفتگان خفته را آشفته تر سازد- بدين سان بشکند دائم- سکوت مرگبارم را. *************** دکتر علي شريعتي: دوستدار هنرمندانی بودهام که به جای خاتمکاری و کاشیکاریهای ظریف و آرایشهای رقیق و نازککارانه، وقار کوهستانهای لجوج و خشم طوفانهای وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشتهای دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساختهاند. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال عشق جوششي يکجانبه است به معشوق نمي انديشد که کيست؟ يک(خود جوشي ذاتي) است و از اين رو هميشه اشتباه مي کند و در انتخاب به سختي گاه ميلغزد اما دوست داشتن در روشنايي ريشه ميبندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي کند و از اين روست که همواره پس از آشنايي پديد مي آيد عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن مـن پـر از حرف سکوتم تو نیستی و پاییز از چشمهای مرد عاشقی شروع شده است که تمام درختان را گریسته است در سوگ رفتنت. برنگرد، که بر نمی گردی تو هیچوقت نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را به پوست شب میکشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست. دلم گرفته است من چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم. يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم كسي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم لازم نیست آدم بزرگی باشی تا بتونی کاری انجام بدی بهتره کاری انجام بدی تا بتونی آدم بزرگی بشی استاد گفت فعل رفت را صرف کن گفتم رفتم رفتي رفت ميخندم خنده ام تلخ ميشود استاد داد زد ادامه چه شد پس گفتم رفت رفت رفت ودلم شکست زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد یادمان باشد به دل كوزه آب كه بدان سنگ شكست . . .دستی از روی محبت بزنیم تا اگر آب در آن سینه پاكش ریزد . . . آبرویش نرود یادمان باشد فردا حتماً. . . !!! نازه گل را بكشیم ، حق به شب بو بدهیم ، و نخندیم دیگر . . . به تركهای دله هر گلدان . . . ! و به انگشت نخی خواهیم بست . . . تا فراموش نگردد . . . زندگی شیرین است . . . زندگی باید كرد . . . و بدانم كه شبی خواهم رفت . . . و شبی هست مرا . . . كه نباشد پس از آن فردایی . . .
میگفت پایـــــیــــــــز
فصلیست که عاشق شده است
پس ...
اگر زیباست عشق ،
قلبتان پاییزی ...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


دکتر علي شريعتي: بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.
دکتر علي شريعتي: انسان نقطهای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته.
دکتر علي شريعتي: سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.
دکتر علي شريعتي: در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفتهاست که افسونگران چیره دست در گرهها میدمند و دوستان دشمن کام.
دکتر علي شريعتي: نه، من هرگز نمی نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است.
دکتر علي شريعتي: آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می گیرد!...(هبوط)
دکتر علي شريعتي: قلم تتم من است؛ قلم تتم ماست ،به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند؛ به رشه ی خونی که اززبانش می تراود سوگند؛ به زجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند ،که تتم مقدسم را نمی فروشم ؛به دست زورش تسلیم نمی کنم ،به کیسه ی زرش نمی بخشم ،به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ؛چشمهایم را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم ،انگشتانم را بند بند می برم ،سینه ام را می شکافم، قلبم را می کشم، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی دهم...(هبوط)
دکتر علي شريعتي: در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬ میگریند.
دکتر علي شريعتي: حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
دکتر علي شريعتي: برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده هایش را دید و شناخت.(فلسفه ی انسان)
دکتر علي شريعتي: در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.
دکتر علي شريعتي: در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفه ی انسان)
دکتر علي شريعتي: آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)
دکتر علي شريعتي: در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.
دکتر علي شريعتي: کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می رود.
دکتر علي شريعتي: به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور میتازد ... با دروغ می بازد و با عشق میمیرد.
دکتر علي شريعتي: میوههای گوارا و معطر تاریخ، انسانهایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کردهاند.
دکتر علي شريعتي: آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدیاند.
دکتر علي شريعتي: آنان که به هر ذلتی تن میدهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.
دکتر علي شريعتي: از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.
دکتر علي شريعتي: اگر شاهد عصر خود و شهید حق و باطل جامعهات نیستی، هر جا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.
دکتر علي شريعتي: مردن هم همچون زیستن بهانهای میخواهد.
دکتر علي شريعتي: هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کردهاست.
دکتر علي شريعتي: خدایا، عقیده مرا از دست عقدهام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیدة مخالف ارزانی کن.» «خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!» «خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.» «خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست...از کتاب نیایش
دکتر علي شريعتي: ابراهیموار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.
دکتر علي شريعتي: ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشهها را.
دکتر علي شريعتي: همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات، لحظهای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت، عصیان و تفکر بر سعادت، آرامش و لذت اندکی تردید داشتهاند....مقدمة کتاب ابوذر
دکتر علی شریعتی : اگر قادر نیستی خودت را بالا ببری، مثل سیبی باش که با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
دکتر علي شريعتي: اگر نمیتوانی بالا بروی، سیب باش تا افتادنت اندیشهای را بالا ببرد.
دکتر علي شريعتي: اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود، اصلاحی، ثواب داشته باشد....از مجموعه آثار شماره ۶ تحلیلی از مناسک حج
دکتر علي شريعتي: همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...از کتاب هبوط
دکتر علي شريعتي: وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي
دکتر علي شريعتي: خدايا به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردني عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي اينکه هر کس آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند. خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .خدايا رحمتي کن تا ايمان ، نان ونام برايم نياورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم ، تا از آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند ، نه از آنهايي که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند .
دوست داشتن از عشق برتر است
عشق يک جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم»
خالـیام رو بـه سقوطم
بـي تــو و آبـي عشقت
تشـنـهام كـويــر لـوتــم
نميخوام آشفته باشم
آرزوي خـفــتـه بـاشـــم
تـــو نـــذار آخــر قـصـــه
حرفــمــو نگفـته باشم! 

فقط
میخام
بگم که
زندگی را
دوست دارم
دوست داشتن
را بیشتر، و قسم
به تموم گنجشکای
سرگردان عاشق
تا جون در بدن
دارم، عاشق
می مونم و
عاشقانه
می زیم
جان
تو
.
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
0:54 توسط TANHA| |
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
0:11 توسط TANHA| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت
1:39 توسط TANHA| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت
1:35 توسط TANHA| |
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
***************
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
2:24 توسط TANHA| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
1:57 توسط TANHA| |
گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت
23:21 توسط TANHA| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت
1:26 توسط TANHA| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
2:13 توسط TANHA| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
2:6 توسط TANHA| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
1:51 توسط TANHA| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
0:55 توسط TANHA| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
0:53 توسط TANHA| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت
0:7 توسط TANHA| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت
15:16 توسط TANHA| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت
1:10 توسط TANHA| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت
1:8 توسط TANHA| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت
0:44 توسط TANHA| |



